مدتی به کیبورد خیره شدم اما هر چی فکر میکنم افکارم انگشتانم رو به سمت کیبورد نمیبره.
مثل کسی شدم که تو حالت کماست.فقط میتونم بگم تمام شد
آره تمام شد .
۱۷ ماه خدمت تمام.
الان که دارم این مطلب رو مینویسم من دیگه سرکار استوار نیستم.
من سرباز نیستم
حکایت خدمت من به پایان رسید و این دفتر برای من بسته شد اما این حقیقت تلخ همچنان کام جوانانی را به تلخی میکشاند

زیرا به پایان این راه یعنی سربازی رسیده ایم و خاطرات آ ن نیز بدین ترتیب به انتها می انجامد
و از این بابت در پوست خود نمی گنجیم که روزی را که مدتها به انتظار نشسته بودیم فرا برسد
و در این مسیر پر فراز و نشیب تنها امید به آینده و جمع صمیمانه دوستان ما را در ادامه این راه یاری
می نمود و سختی های آنرا بر ما هموار می کرد.و عایدمان از اینهمه کشمکش فقط مشتی خاطره است
و حسرت وقتی را می خوریم که به بهایی ناچیز پایمال شد.و ای کاش تصمیم گیرندگان ایده ای را تولید می نمودند که علاوه بر برآورده نمودن نیازهای خود اندکی هم به سمت بارور و مفید نمودن این پدیده برای آنانیکه وقتشان را در اختیار می نهند تمایل داشته باشد.
و از همه عزیزانی که در این مدت نوشته های غم آلود مرا تحمل نمودند بسیار سپاسگذارم
ا ز آباجی آلنوش عزیز که همیشه با نظراتش دلگرمی را به من عطا می نمود تشکر می کنم
از همه شما خداحافظی میکنم
و خداحافظ سرکار.![]()
آره هنوز خودم هم باور نکردم.اما امروز وقتی بعد از یک ماه دوره عقیدتی به گردان برگشتیم خبر ۱۷ ماه شدن خدمت در گردان همه رو تا مرز سکته که ناشی از خوشحالی بود پیش برد.هنوز هم وقتی به این موضوع فکر میکنم قند تو دلم آب میشه نمیدونم چه کار کنم.توی این دو ماه باید حدود ۲۰ روز برم پادگان حس میکنم ۲۰ روز خیلیه.
کاش بیشتر از ۳۲ روز مرخصی داشتم![]()
من خستم.تنبل شدم خدمتم نمیاد.

ولی با این حال میخوام فریاد بزنم خدااااااااااایا شکرت بابت یک ماه کم شدن از خدمت
و مدام مشتی هذیان را به مخیله امان گسیل می دارند
نمایندگانی از ماورای جهالت و موهومات
هنگامی که خود را برتر از دیگران می پندارند بواسطه محفوظات خود
چه پیش خواهد آمد؟
گیر نمودن در غل و زنجیر زمان چه شده است و چه می باید می شد
و سوق دادن یک هستی در این ورطه پر پیچ و خم
و قالب های پر متخلخلی که برای حیات ما می ریزند
و دیواری پر ضخامت از الماس که به دور خود محصور نمودند
قطعه ای جدا و منفک از دریای بیکران تحول و نوآوری و تحقیق و پیشرفت
می اندیشیم باهم به حقایقی که همواره تفکر ما را به قلیان می اندازد
تا در این سلول های پرت و مهجور به اسارت گرفته نشویم.
از همین حالا بوی آزادی رو حس میکنم
وقتی اسم آزادی میاد از بعضی اسمها نمیشه گذشت.


و این هم چند تا عکس البته بدون شرح


تا حالا شده یه عده زیادی رو در برابر خودت ببینی؟
ما میدونستیم که تو پادگان هیچ محبوبیتی نداریم,اما فکر اینکه همه ما واسه یه پادگان نفرت انگیز باشیم مقداری دور از ذهن بود تا اینکه ما به مناسبت ماه رمضان وارد یه جریان شدیم که خیل حقایق رو به ما نشون داد.
به مناسبت ماه رمضان یه دوره مسابقه فوتسال به مناسبت این ماه برگذار شد و این بهونه ای شد برای اینکه بدونیم آیا تو این پادگان کسی هم دلش با ما هست.نه اینکه کسی نبود ولی خوب اون چند نفری که ما رو تشویق میکردن تو خیل جمعیت گم بودن.
ولی خوب خدا رو شکر به غیر از یه تیم از سربازها که ما رو بردن ما موفق شدیم همه تیم ها رو ببریم از بسیجی ها گرفته تا تیم رسمی ها و تمام سربازها.
تو این مسابقات شرایط به گونه ای که ما مجبوریم تو تمام مسابقات شرکت کنیم و اگر از ترس جونمون میخواستیم کنار بکشیم باید تا آخر خدمت ننگ فرار رو بدوش میکشیدیم .اما خوب از لباسهای پاره و دست و پای زخمیمون که یادگار سربازهای محترم تو این مسابقات بود اگه بگذریم ولی در کل گوش مالی خوبی واسشون بود برای اینکه بدونن فوتبال هم که تنها راه واسه انتفامشون از ما بود به کارشون نیومد.
حالا میترسم تو ذهنشون این تداعی شده باشه که اگه تو فوتبال هم شکست خوردن مقصر ماییم.آخه وقتی باهاشون حرف میزنی یه جورهایی تو رو مقصر این میدونن که سربازن.پست ندادن ما ,شب خونه رفتنمون ,و اندک مزایایی که به خاطر درجاتمون به ما میدن واسه اونها تبدیل به یه عقده شده که اگه این مسابقات همینطور ادامه پیدا میکرد الان این وب دیگه به روز نمیشد.
و لباسهای پارم الان جاشون رو به کفن داده بودن.در کل خاطره خوبی بود وفتی که گل میخوردیم و یه پادگان رو غرق در شادی میدیدیم و وقتی هم که گل میزدیم پادگان غرق در سکوت.
تو این شرایط باید باشی تا بدونی تنهایی چه عالمی داره
وقتی که شبهایی برای پاسداری از حریم مقر بیداری
را اختیار می کنم از پنجره ای که رو به حیاط جا دارد به بیرون می نگرم
همه جا را سیاهی شب فرا گرفته است و گاه و بی گاه صدای زوزه سگ های ولگرد
سکوت مبهم شب را می شکند و صدای تق و تق کفش های نگهبان که به آرامی
راه می پیماید گذر زمان در آنها پایدار است و در ذهنم مدام آشفتگی و سر در گمی از انتظار را
جلوه میدهد.
چشمان خواب آلودم را به آسمان پر ستاره شب می دوزم
در یک شب مهتاب که ماه با درخشندگی اش بر اریکه آسمان نا متناهی خود نمایی می نماید
و کلی ستاره که آدم دوست دارد خودش را میان آنها رها کند و گریز از نیروی جاذبه زمین
که به ناچار ما را به زمین چسبانیده بی وزنی شاید آزادی را تجربه نماید چقدر لذت بخش است
در میان ستارگان گم شدن برای همیشه.
و اما صبح که به امید آمدنش هستم سراسر نور است
و قتی سنگینی سکوت شب به پایان می انجامد و
آفتاب زندگی بخش به همه جا گرمی میبخشد
و وجود عزیزانی که برای آنها درونم می تپد
یک لحظه رویایی را منجر می شود
رفتن دوباره به کوران زیبای زندگی
یک سال گذشت و با کوله باری از گناه به امید بخشش
ا 
"خدايا...اي سر چشمه ي همه ي نيكي ها ...اي چشمه ي نوراني محبت...اي همه ي بي نيازي مرا ببخش و بدان كه بي تو پوچم.مرا ببخش و بدان كه بي تو هيچ ارزشي ندارم.اي سراي هستي و اي روشنايي بدان كه تشنه ام.تشنه ي نيكي و تشنه ي محبت،تشنه ي صداقت و به دنبال چشمه ي زلال رحمت تو در كوير اين جهان هستي، اين جهان سخت گير كه هر روز همه را در خود دفن مي كند.مرا سيراب كن اي خدا و بدان كه سيرابم از گناه،از بدي،سيرابم از دروغ.براي تسكين روح، مرا رها كن اي بخشاينده.
هر روزكه فردي ازآشنايان ما از دنيا مي رود و دار فاني را وداع مي گويد زنگ خطري است براي ديگران كه هوشيار باشند.هرروز كه فردي جان به جان آفرين تسليم مي كند زنگ خطري است كه مي گويد بي مروت ترين جهان همين جهان هستي است كه رحم نمي كند.مي آورد و مي بلعد و با تو كام خود را شيرين مي كند و تو را سر در گم مي سازد.اي خدا،اي تو كه در وصف نمي گنجي نجاتم ده كه تنها دل به تو بسته ام. راه و بيراه را نشانم ده و مرا از كيفر سخت در قيامت نجات ده ، یا ارحم الراحمین
ما رو دعا کنید
همه چیز روال طبیعی رو داره طی میکنه.ماه رمضون یه آرامش نسبی رو به مقر بخشیده که احسان وارد میشه منتظر میمونه تا همه سربازها برن بیرون.
جمله امید نتونست واسمون کاری کنه ضربان قلبم رو بالا برده دوباره همه چی خراب شد برگشتیم به 7 ماه قبل,وضعیت خدمت داره میشه مثل روزهای اول خوار کننده و ....
حدس میزدیم که این دو نفر جدید آخر زهر خودشون رو بریزن اما این سری مثل دفعات قبل نیست .بچه ها به سیم آخر زدن تو چشم بچه ها میبینم که حس خوبی نسبت به اوضاع ندارن.
حالا ما تو بهداریم و صدای اذان به گوش میرسه صدای اعتراض همراه با فریاد تو راهروها میپیچه یه عده میان تو ویه عده بی اعتنا میرن که ناگهان درخت پر ستاره که ظاهرا عجلش برگشته سر میرسه.
همگی بلند بشید و برای نماز جماعت بیایین بالا ,زشته واسه یه نماز لغو تایمتون کنیم.
این جمله ازش کافی بود تا بچه ها واسش هم قسم بشن,امروز هیچکس واسه نماز به نماز خونه نرفت.
قید همه چی رو میزنیم و تصمیم میگیریم تمام ناملایمتی ها و بی کفایتی ها رو به گوش حاجی برسونیم.حاجی در وحله اول سر باز میزنه اما مثله اینکه امروز هیچکس نمیخواد بره خونه.حاجی برمیگرده اما پیشنهاد جلسه دسته جمعی رو رد میکنه. حالا باید تک تک بریم حرف دلمون رو به حاجی بگیم .من مثل همیشه به عنوان معترض اول و نماینده بچه ها وارد میشم هر بلایی رو که سر بچه ها اوردن میگم.اون دو نفر باید بدونن که با بد کسایی در افتادن و حاجی هر عیبی داشته باشه حق رو زیر پا نمیزاره.حرفهام 40 دقیقه طول میکشه نفر دوم,سوم,چهارم,...به نفر ششم که میرسه وقتی به ساعت نگاه میکنیم میبینیم که چند ساعت گذشته خودمون از صبر حاجی خجالت میکشیم ,حالا خیالمون راحت شد حالا شاید حاجی بدونه کسایی که هر روز واسش خبر میبرن خودشون مظهر ظلمن.